جاسوسهای سابق، سایمون و مرت، یک خانه امن در برلین را اداره میکنند تا اینکه تهدیدی قدیمی دوباره ظاهر میشود. حالا آنها در حالی که سعی میکنند ازدواجشان را نجات دهند، از آدمکشها، مأموران روسی، BND، معشوقهای سابق و دشمنان قدیمی فرار میکنند.
آلمان
تفیتی، یک میرکت جوان، در ابتدا دوستی با بریستلز، یک خوک بوتهزار، را رد میکند. وقتی پدربزرگش توسط یک مار گزیده میشود، تفیتی برای یافتن گل درمان، راهی سفر میشود. بریستلز میخواهد ثابت کند که ماجراجوییها همیشه با دوستان بهتر هستند.
در سال ۱۹۷۷، یک متخصص فناوری از گذشتهای مرموز فرار میکند و در جستجوی آرامش به زادگاهش رسیف بازمیگردد. او خیلی زود متوجه میشود که این شهر به هیچ وجه پناهگاهی که او به دنبالش است، نیست.
وقتی مردی نامهای مرموز از عشق گمشدهاش دریافت میکند، به سایلنت هیل، شهری که زمانی آشنا بود و اکنون در تاریکی فرو رفته، کشیده میشود.
پنج نفر از خدمه یک تانک تایگر آلمانی به ماموریتی مخفی در پشت خط مقدم نبرد فرستاده میشوند. با سوختگیری از متآمفتامین ارتش آلمان، ماموریت آنها به طور فزایندهای به سفری به قلب تاریکی تبدیل میشود.
یکلاس کیج از نامزد سابق خود نامه در یافت می کند که او راه یک جرزه خصوصی دعوت می کند اما...
چهار خواهر پر دردسر باید با هم متحد شده و یک پنگوئن بامزه به نام پل را از چنگال دو جادوگر شیطانی به نامهای مری و مارک که میخواهند از او برای نمایش خود استفاده کنند، نجات دهند اما…
خواهران نورا و اگنس پس از سالها دوری، دوباره با پدرشان گوستاو ــ کارگردان کاریزماتیکی که زمانی بسیار مشهور بوده ــ روبهرو میشوند. گوستاو به نورا، که بازیگر تئاتر است، نقشی در فیلمی پیشنهاد میکند که امیدوار است بازگشت دوبارهاش باشد. اما زمانی که نورا پیشنهاد را رد میکند، خیلی زود میفهمد پدرش همان نقش را به یک ستاره جوان و مشتاق هالیوود داده است.
در حالی که دو خواهر در منطقهای ساحل و زیبا در حال شنا کردن و غواصی هستند، یکی از خواهران با اصابت سنگی در عمق 28 متری آب به دام میافتد.
«کله بخیه» اولین موجودی بود که توسط پروفسور دیوانه اراسموس «تقریباً زنده» شد. در سالهای پس از آن، او به دایه حیوانات وحشیِ رو به رشدِ ارباب تبدیل شده است که مورد بیمهری قرار گرفتهاند و وظیفه دارد به آنها بیاموزد که «هیولای درون» خود را سرکوب کنند و در قلعه - دور از چشمان کنجکاو و انگشتان چنگالمانندِ اراذل و اوباش روستا در دره پایین - پنهان شوند. اما وقتی مدیر کثیف سیرک، فولبرت فریکفایندر، از راه میرسد و به «کله بخیه» نقشی کلیدی در نمایش عجیب و غریبش پیشنهاد میدهد، قهرمان ما با وعده عشق و پذیرش وسوسه میشود.