داستان زندگی پیرمردی به نام بوچ کَسیدی را روایت می کند که پس از گذشت بیست سال از ناپدید شدن ناگهانی اش ، با نام مُبدل جیمز بلکتورن در روستایی دورافتاده در کشور بولیوی زندگی می کند. اما…
فرانسه
ساموئل، روزنامهنگار، بههمراه آوا ـ کارآموز و دخترش ـ برای مجلهشان پروندهٔ قتل دختری جوان را پوشش میدهند. در جریان تحقیق، آنها به شباهتهای نگرانکنندهای میان این قتل و قتل زن دیگری پی میبرند.
سال ۱۹۱۵، جنگ جهانی اول. سرباز فرانسوی گابریل مرده فرض میشود. او برای یک برنامهی فوق سری انتخاب شده است، به او سرمی داده میشود که او را قویتر و سریعتر میکند. برای دیدن دوبارهی خانوادهاش، او باید به سربازان نخبهای به نام سنتینلها بپیوندد که ماموریتی برای پایان دادن به جنگ دارند.
گابریل و ادریس، دوستان دوران کودکی، مسیرهای متفاوتی را در زندگی در پیش گرفتهاند؛ یکی بازرس پلیس شده و دیگری به جرایم سازمانیافته پیوسته است. آنها زمانی دوباره به هم میرسند که عشق نخستشان در یک تصادف جادهای مشکوک گرفتار میشود.
آندریا که در جستجوی خانوادهٔ واقعی خود است، احساس میکند تهدیدی نامرئی او را تعقیب میکند. پیش از او نیز زنان دیگری دچار همین سرنوشت شدهاند. بیست سال پیش، در آن سوی جهان، کامیل که شیفتهٔ ماری است، تلاش میکند او را از خطری که بالای سرش سایه انداخته هشدار دهد.
پس از یک اتفاق غم انگیز، زنی خود را تنها می یابد در حالی که دیگران به زندگی خود ادامه می دهند، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
آلفا، دختری ۱۳ ساله و مشکلدار، با مادر مجردش زندگی میکند. روزی که آلفا با خالکوبی روی بازویش از مدرسه برمیگردد، دنیایشان فرو میریزد.
«بد» یک مامور مخفی فرانسوی است که وظیفه دارد یک دلال قدرتمند اسلحه در سوریه را از بین ببرد. او که توسط سرویس اطلاعاتی خارجی فرانسه مورد خیانت قرار گرفته، بدون هیچ ردی ناپدید میشود و زندگی خود را در مراکش از نو میسازد، تا روزی که شوهرش هدف قرار میگیرد.
وقتی قطاری به طور غیرمنتظره حرکت میکند و فقط حیوانات خانگی را با خود میبرد، حیوانات متوجه میشوند که هانس، گورکن کینهتوز، پشت همه این اتفاقات است. در حالی که تصادف اجتنابناپذیر به نظر میرسد، حیوانات میتوانند روی فالکون، یک راکون شیطون، حساب کنند که برای نجات آنها هر کاری میکند.
خواهران نورا و اگنس پس از سالها دوری، دوباره با پدرشان گوستاو ــ کارگردان کاریزماتیکی که زمانی بسیار مشهور بوده ــ روبهرو میشوند. گوستاو به نورا، که بازیگر تئاتر است، نقشی در فیلمی پیشنهاد میکند که امیدوار است بازگشت دوبارهاش باشد. اما زمانی که نورا پیشنهاد را رد میکند، خیلی زود میفهمد پدرش همان نقش را به یک ستاره جوان و مشتاق هالیوود داده است.